رضا قليخان هدايت

1876

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از خوارى ويحك چرا زمينم * كز دل به بلندى بر آسمانم بر جايم و هر جايگه رسيده * گويى ز دل بخردان گمانم از واقعهء جور هفت گردون * پندارى در حرب هفت خوانم دايم ز دم سرد و آتش دل * چون كورهء تفته بود دهانم بفسرد همه خون دل ز اندوه * بگداخت همه مغز استخوانم پيراهنم از خون و آب ديده * چون توز كمانست و من كمانم چون [ تافته ] پرنيانم ايراك * بيچاره‌تر از نقش پرنيانم درّ و گهر طبع و خاطر من * كمتر نشود زان كه بحر و كانم بختم چو بخواهد خريدن از غم * اين چرخ بها مىكند گرانم هرگونه چرا داستان طرازم * كامروز به هرگونه داستانم پيچان و نوان و نحيف و زردم * گويى به مثل شاخ خيزرانم خفتن همه بر خاك و از ضعيفى * بر خاك نگيرد همىنشانم هرچند كه پژمرده‌ام ز محنت * در عهد يكى تازه‌گلستانم پيداست هنرهاى من به گيتى * گر چند من از ديده‌ها نهانم بر سيم به خامه گهر ببارم * وز سنگ به پولاد خون برانم در صفت علو طبع و كمالات نفسانى خود گفته هرآن جواهر كز روزگار بستانم * چرا دهم به خس و [ خار ] ارنه بستانم به دست چپ بدهم آن گهر كه در يك سال * بهاى صد گهر از دست راست بستانم چو تير هرجا ناخوانده كژ همىنروم * چرا كه دايم سركوفته چو پيكانم بدان جهت همه‌كس را چو خويشتن خواهم * كه من به دست و زبان تيغ گوهرافشانم اگر جهان خرد خوانيم رواست كه من * هم آخشيجم و هم مركزم هم اركانم بلى به فرمان گويم اگر هجا گويم * از آنكه قول خداوند را بفرمانم بخوان ز قرآن از لا يحب ما يظلم * بدان طريق روم زان كه اهل قرآنم چهار گوهر و هفت اختر و دوازده برج * هرآنچه بينى من صد هزار چندانم